همیشگی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ 

چقدر باید شعر بگویم

تا تو را بیرون بریزم؟!

با چند صفحه قصه به پایان می رسی؟!

آیا اگر شبی

از خانه بیرون بزنم

و یک دور کامل دور کره ی زمین قدم بزنم

می توانم وقتی به خانه بازگشتم

به گلدان ها اعلام کنم

که تو تمام شدی

از فردا زندگی خودم را آغاز میکنم؟!


کلمات کلیدی:
 
ماه پنهان است
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ 

عجیب است.گاهی داستانی می شنوی کتابی می خوانی کلامی می شنوی و در گوشه ای از ذهنت می ماند بعد از سالها ناگهان و به طرز عجیبی نزدیک می شوی به ان قصه به شخصیتش به داستانش ...

سالها پیش سالهای سال پیش گمان می کنم چهارده ساله بودم که" ماه پنهان است"اثر "جان اشتاین بک "را خواندم.داستانی بود راجب ورود عده ای نظامی به شهری کوچک و غصب آن.در فصل یکی مانده به اخر زن و مردی از ساکنین شهر را توصیف می کند.مرد که به دلیل نامعلومی از سوی غاصبان محکوم به اعدام است به کمک همسرش آماده میشود تا به قربانگاه برود.هر دو در سکوت اند.زن به دقت و توجه فراوان بی هیچ سخنی بهترین لباس های مرد را تنش می کند و با وسواس فراوان کراواتش را می بندد.در اخر وقتی همه چیز اماده است مرد می پرسد:"درد دارد؟"

پاسخ زن و اینکه ایا پاسخی داد یا نه در خاطرم نیست ولی این صحنه لباس پوشیدن و این سوال همیشه در گوشه ی ذهنم بود.حال زن بعد از رفتن شوهرش را نمی توانم بنویسم جون من جان اشتاین بک نیستم اما تصورش در ذهنم تازه و سالم است.

بعد سالها عجیب در اینجا و این لحظه دلتنگ آن فصل از کتابم.


کلمات کلیدی:
 
no explanation
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥ 

مرگ که می رسد تمام هیاهوی زندگی نمایش صامتی میشود که از پشت پرده ای شیشه ای تماشا می کنیم.دور که می شود صداها جان می گیرند و بلند می شوند.بلند بلند.انقدر که پر شود گوش هایمان.زندگی همین است دیگر.بی ثباتی محض.به وقت خوشی تمام ترس از دست دادنش شیرینی لذت است و به وقت ناخوشی تنها سرمایه ات است همین مرگ.چقدر مضحکیم ما آدمها و چه سرنوشت تراژیکی داریم.

این نوشته صرفا سیاهه ای است در غم ازدست دادن دومین دوست و جوانی که حالا حالاها وقت زندگی اش بود و به مفت مرد.لعنت به جاده ها.لعنت به این تصادفات.


کلمات کلیدی:
 
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ 

فریادوار

دستهایم را بالا می برم

تا تو را از خدایم طلب کنم

باران می بارد

صبور و سرد


کلمات کلیدی:
 
وقتی غمت سر نمی آید
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥ 

شاید یکی از دلایلی که آدم وقت ناراحتی بغض میکنه و بعدش می زنه زیر گریه

شاید یکی از دلایلی که آدم وقت گریه از چشمش اشک جاری میشه

شاید یکی از دلایلی که به دنبال جاری شدن اشک از چشم از بینی هم ... جاری می شود

اینه که آدم سرگرم اشک و خیسی و فین و صورت گر گرگرفته ی و پلکای ورم کردش  بشه که واسه یه لحظه هم شده بدبختیشو فراموش کنه و دنبال دستمال کاغذی بگرده.

 


کلمات کلیدی:
 
شب یلدا
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧ 

عزیز دلک

نازی خوشگلک....

با دیدن این فبلم برمی گردم به چند سال پیش که روی پرده ی سینماها و در ویدئو کلوپ ها امده بود.به سالهایی که من در حدود ١۵ سالم بود.کمی بیشتر یا کمی کمتر.به یاد می اورم تمام ان حس ها و حال ها را.اینکه با چه هیاهو وبغضی با زینت و بقیه راجع به این فیلم و هزاران فیلم دیگر حرفها می زدیم.به یاد می اورم راهروهای تو در توی کانون زبان و دکه های پر وسوسه ی روزنامه فروشی مجلات فیلم که تازه چاپ شده بود و تیترهای میخکوب کننده اش.نوشت افزاری مهر که محل قرارمان بود.هنوز چهره ی دکه دار انجا به وضوح یادم است.چقدر این فیلم ها خیال پردازی ام را گسترش می داد.عطش عجیبی که زیر پوست تنم می دوید برای کشف دنیایی که در بیرون بود.و هر چیز تازه ای را با مغز و احساسم می بلعیدم.چقدر ان احساسات گنگ شفاف بودند.چقدر منقلب شدن ساده بود و چقدر جنگیدن واقعی.

یکی از راهها برای اینکه در جنگل گم نشویم این است که مسر رفتمان را علامتگذاری کنیم.در زندگی هم گاهی می شود مسیر رفت را علامتگداری کرد تا گاهی به صورت ناگهانی برگردیم بر بخوریم به انچه که بودیم و رویاها و خیالات ان روزمان را زنده کنیم.

با چشم های یک دختر ٢۴ ساله و احساسات یک دختر ١۵ ساله یک بار دیگر نگاه می کنم شب یلدا را .برمی گردم تا بازجویم عطش فروکش کرده ام را.و دلتنگ انهمه احساس و شور غلیظ و واقعی می شوم.و دلتنگ میشوم همه ی انها را که حرفهاشان و نگاهشان را با تمام وجود باور می کردم.و دلم می خواهد روی تاقچه ی خانه ی قدیمی ساعتی بنشینم و فرهاد گوش دهم.

 


کلمات کلیدی:
 
غربت
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ 

همیشه همینجوریه!وقتی کسی میره تا مدتی اختیار اشکامو ندارم.مثل پاییز امسال که تک و تنها تو سلف دانشگاه می نشستم و همینجوری یهو وسط غدا خوردن اشکام می ریخت پایین.اینکه برام لذت بخش ترین کار این بود که هر شب برای بار هزارم همون عکس های دیشبی رو نگاه کنم و به همون آهنگای دیشبی گوش کنم.

الانم همونجوری ام.امروز چهار شنبه سوری بود و من ساکت و مات تمام بعدازظهر روی تخت افتاده بودم و حتی صداهای اطرافمو نمیشنیدم.حتی طعم سبزی پلو با ماهی هم حس نمی کردم.هیچی شبیه همیشه نبود.سعید تو فیس بوکش نوشته بود چهارشنبه سوری بدون سعید!راس می گفت بدون سعید که چهارشنبه سوری! چهارشنبه سوری نبود.

دستمالای خیس دور و برم و پر کردن.دلم می خواد بلند گریه کنم.برای رضا خیلی خوشحالم چون میدونم اینده ای بهتر در انتظارشه.ولی...به قول خودش با اینکه قصه ی ما به بهترین شکل تموم میشه اما همیشه از تموم شدنش می ترسیدم.

راستی کی می تونه جای رضا رو پر کنه؟کی می تونه مثل اون باشه؟

دلتنگی چیزیه که تمومی نداره فقط میشه مثل معده درد یا درد ستون فقرات بهش عادت کرد!


کلمات کلیدی:
 
بدون تو
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ 

به تو که میرسم

قلبم تندتر میزند

تندتر نفس می کشم

تا لحظه های با تو بودن را چند برابر کنم

چرا که بعدها

بارها در خاطرم

دور آهسته تماشایش میکنم.


کلمات کلیدی:
 
برزخ
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ 

حالم بدجوری خراب است و گرفتار یک حالت برزخی شده ام که اگر ننویسمش می ترکم.برای رهایی از این حال سرم را کرده ام پشت این میزی که پشتش نشسته ام جوری که صورتم را کسی نبیند.و تا همین الان داشتم با صدای بلند اهنگ گوش می کردم و مدام پلک میزدم تا آبهای اضافی چشمم ته نشین شود.و گه گاهی هم به جزوه ی کنار دستم نگاهی می انداختم. آهنگ یار یارم بیا ی کیوسک و نامجو را به عنوان اخرین اهنگ با صدای بلندتر گوش کردم و هدفن را از گوشم برداشتم و مثل طبیبی که بیمارش را معاینه کند به احوالات خودم اندر شدم تا ببینم بهتر شده ام یا نه!

مسکن بدی نبود اما!برزخ بیماری آزاردهنده ای است..برای مریضم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ 

به نوشته ی قبلی ام نگاه می کنم و خندم میگیره!

گوشی موبایلم گم شده و حالا اگه بخوامم نمیتونم با خیلی از کسایی که میشناختم ارتباط برقرار کنم یا شاید به سختی بتونم.این یعنی جاده این انزواطلبی یه طرفه شده!اینو هرگز نخواسته بودم.با خودم فک میکنم اگه یارو حوصله کنه و ١۴٠٠ تا اس ام اس منو بخونه با خودش میگه این دیگه چه دیوونه ای بوده.راستش خیلی تراژیک ازش جدا شدم.هرچند به پت پت افتاد بود و یه بار رفته بود تعمیر و به زودی واسه اتصالی چراغ ال سی دی اش بازم باید میرفت ولی اصلا دوست نداشتم گمش کنم.اهنگهای سه تارمم توش بود که اونم از یه جهت دیگه اسباب ناراحتی شد.

 


کلمات کلیدی: