همیشه همینجوریه!وقتی کسی میره تا مدتی اختیار اشکامو ندارم.مثل پاییز امسال که تک و تنها تو سلف دانشگاه می نشستم و همینجوری یهو وسط غدا خوردن اشکام می ریخت پایین.اینکه برام لذت بخش ترین کار این بود که هر شب برای بار هزارم همون عکس های دیشبی رو نگاه کنم و به همون آهنگای دیشبی گوش کنم.
الانم همونجوری ام.امروز چهار شنبه سوری بود و من ساکت و مات تمام بعدازظهر روی تخت افتاده بودم و حتی صداهای اطرافمو نمیشنیدم.حتی طعم سبزی پلو با ماهی هم حس نمی کردم.هیچی شبیه همیشه نبود.سعید تو فیس بوکش نوشته بود چهارشنبه سوری بدون سعید!راس می گفت بدون سعید که چهارشنبه سوری! چهارشنبه سوری نبود.
دستمالای خیس دور و برم و پر کردن.دلم می خواد بلند گریه کنم.برای رضا خیلی خوشحالم چون میدونم اینده ای بهتر در انتظارشه.ولی...به قول خودش با اینکه قصه ی ما به بهترین شکل تموم میشه اما همیشه از تموم شدنش می ترسیدم.
راستی کی می تونه جای رضا رو پر کنه؟کی می تونه مثل اون باشه؟
دلتنگی چیزیه که تمومی نداره فقط میشه مثل معده درد یا درد ستون فقرات بهش عادت کرد!